محمد تقي جعفري

264

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

خندهء بامدادى دنيا را كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد گريهء شامگاهى آن ، و شادى روى آوردن آن را اندوه پشت كردنش از شايستگى اعتماد و تكيه بر آن ساقط مىنمايد . اين ممكن است كه انواعى از تخديرها نگذارد كه انسان گريهء شامگاهى بعد از خندهء بامدادى را بفهمد ، و اين نيز ممكن است كه آدمى به جهت فرو رفتن در شاديها و خوشيهاى جالب دنيا در موقع روى آوردن ، ناگواريها و دردهاى پشت كردن آن را درك نكند ، ولى اين نفهميدن و درك نكردن را نبايد به حساب واقعيات در آورده و چنين گمان كرد كه گريه اى در دنبال خنده نيامد و شادى روى آوردن دنيا با اندوه پشت گرداندنش پايان نپذيرفت بلكه بايد متوجه شد كه نفس آدمى به جهت اشتغال به مديريت دستگاه درونى و برونى وجود آدمى ، نمىتواند دست از كار خود بردارد و به تحصيل آگاهى و تأثر در بارهء آنچه كه در اعماق شخصيت وى مىگذرد بپردازد ، لذا خواه او بداند يا نداند هيجانها و تأثرات شادىانگيزى كه شخصيت را دستخوش تزلزل نمايد ، اثر منفى خود را كه اندوه تزلزل شخصيت است به دنبال خواهد آورد . نهايت امر - آتشش پنهان و ذوقش آشكار دود او ظاهر شود پايان كار داستان آدمى در اين جريان شبيه به داستان آن مرد ساده لوح است كه در بارهء مهارت دزدان با او گفتگو مىكردند كه - گفت اى قصاص در شهر شما كيست چابكتر در اين فن دغا گفت خياطيست نامش پورشش اندرين دزدى و چستى خلق كش مرد ساده لوح : گفت من ضامن كه با صد اضطرار او نيارد برد از من رشته تار پس بگفتندش كه از تو چستتر مات او گشتند در دعوى مپر تو به عقل خود چنين غره مباش كه شوى ياوه تو در تزويرهايش پس از بحث و گفتگوى بسيار ، مرد ساده لوح گفت : من حاضرم اسب تازى خود را گرو بگذارم كه اگر آن خياط توانست از قماش من چيزى بدزدد ، اسب من از آن شما باشد و اگر خياط نتوانست از قماش من بدزدد ، من اسبى از